جالب ترین وبلاگ روز

داستان،لطیفه ،ترول ، عکس و کاریکاتور،تست هوش و...

آرزو

 

 

تنها آرزو....

 

 

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم مي زد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه مي كرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

خدايا ! مي شود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

 

ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى به گوش رسيد كه مي گفت : چه آرزويى دارى اى بندۀ محبوب من؟

 

مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم.

 

از جانب خداى متعال ندا آمد كه: اى بندۀ من ! من ترا به خاطر وفادارى ات بسيار دوست مي دارم و مى توانم خواهش تورا بر آورده كنم ، اما ، هيچ مي دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ مي دانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ مي دانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همۀ اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟

 

مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت: اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! مي شود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ مي شود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا مي شود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باري تعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟

[ دو شنبه 20 / 3 / 1391برچسب:, ] [ 3:50 بعد از ظهر ] [ دختر بلا ] [ ]
راننده کامیون

 

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه

جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون

رفتند.بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد.

راننده به او چیزی نگفت.دومی شیشه نوشابه راروی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده

سکوت کرد.وقتی راننده بلند شد تاصورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت

او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.دقایقی بعد از خروج راننده

از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا

خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد

نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت!!!

[ شنبه 2 / 3 / 1391برچسب:, ] [ 6:48 بعد از ظهر ] [ دختر بلا ] [ ]